تبلیغات
طهارت روحی - تاریكیهای‌ روح‌ و صفات‌ رذیلة‌ آن‌
آرشیو موضوعی
حقیقت سلوك چیست؟؟

خاصیت عجیب این نفس(بخوانید)

مراحل سیروسلوك و تهذیب نفس

رموز بیداری از خواب غفلت(بسیار مهم برای سلوك)

لوازم سلوك الی الله

تشخیص امراض نفسانی و راه معالجه

چند داستان در خصوص مرحله ی بیداری(یقظه) بخوانید

نورى در تاریكى (بخوانید دوستان من)

راه های افزایش محبت به خدا

شیطان در گوشت و خون و دل آدمى نفوذ دارد

شرح اسماء الله

نمونه ای از دستورالعمل های مرحوم مجلسی برای سیروسلوك(ریاضت)

مرحوم میرجهانى و تذكر او درباره تزكیه نفس

درس‌هایی از محضر استاد

چگونه از خواب غفلت بیدار شویم؟

حقیقت بسم الله به نقل از مرحوم دولابی

پند های یك استاد اخلاق....

تزكیه نفس و تزكیه عمل

داستان دقوقی!

«كسل و بى‏حال نباشید»

11 دستور از فرمایشات آیت الله بهجت در خود سازی

حقایقى در خصوص استغفار

کلید سعادت دنیا و آخرت(دستوراتی از آقا سید علی قاضی)

چند دستورالعمل(سیر الی الله)

بداخلاقی و کج خلقی

برای رسیدن به تکامل به چه چیزهایی نیاز داریم؟

راه تحصیل مقام رضا کدام است؟

بر منبر دل‏ها (بخوانیم...ضرر نمیكنید)

روش - استغاثه به امام زمان بقیه الله

«دستورات تمركز فكر»

مصاحبه با یك اهل تزكیه نفس

تعریف مکاشفه و مشاهده

برای رسیدن به تکامل به چه چیزهایی نیاز داریم؟

راه غلبه بر نفس چیست؟

تکامل بشر در چیست ؟؟ چه چیزهایی را تکامل او می نامند ؟؟

عمومی

گنهکاران! هیچ گاه از رحمت پروردگار ناامید نشوید!!!

نظرسنجی
صفحات وبلاگ

خبرنامه
لینكستان
درباره ...

Designed By : DavoodSysteM
Powered By : MihanBlog

:: تاریكیهای‌ روح‌ و صفات‌ رذیلة‌ آن‌

تاریكیهای‌ روح‌ و صفات‌ رذیلة‌ آن‌

استادی میگفت
سالها در فكر بودم‌ كه‌ من‌ چه‌ هستم‌؟ و از چه‌ ساخته‌ شده‌؟ و از چه‌ چیزهائی‌ تركیب‌ گردیده‌ام‌؟

یك‌ روز می‌دیدم‌، شخصی‌ پشت‌ میز تشریحی‌ ایستاده‌ و مرا كنار میزش‌ آورده‌ و می‌گوید: می‌خواهم‌ تو را تشریح‌ كنم‌ تا ببینی‌ از چه‌ ساخته‌ شده‌ای‌ و چه‌ هستی‌، من‌ هر چه‌ خواستم‌ از دست‌ او فرار كنم‌ مثل‌ آنكه‌ از خود اراده‌ای‌ نداشتم‌ و هر چه‌ كردم‌ موفّق‌ به‌ فرار از دست‌ او نشدم‌.

بالاخره‌ مرا روی‌ میز تشریح‌ گذاشت‌ و با چاقوئی‌ كه‌ در دست‌ داشت‌ مرا از وسط‌ دو نیم‌ كرد، من‌ آنجا احساس‌ درد نكردم‌، ولی‌ ناگهان‌ متوجّه‌ شدم‌ كه‌ من‌ سه‌ چیز هستم‌: اوّل‌ " بدن‌ " همانكه‌ وقتی‌ انسان‌ می‌میرد، به‌ ظاهر و در مقابل‌ چشم‌ مردم‌ دنیا باقی‌ می‌ماند، یعنی‌ گوشت‌ و پوست‌ و استخوان‌ و خون‌؛ آن‌ شخص‌ بدنم‌ را كناری‌ انداخت‌ مثل‌ كسی‌ كه‌ به‌ او اصلاً كاری‌ ندارد. دوّم‌ " روح‌ نباتی‌ " آن‌ هم‌ با كنار انداختن‌ بدن‌ به‌ كناری‌ افتاد، این‌ روح‌ تنها اسمش‌ روح‌ است‌، استقلال‌ ندارد، تا بدن‌ سالم‌ است‌ این‌ روح‌ با او هست‌، یعنی‌ از وقتی‌ كه‌ انسان‌ در رحم‌، نطفه‌اش‌ منعقد می‌شود، این‌ روح‌ در او ایجاد می‌گردد و تا زمانی‌ كه‌ می‌میرد آنی‌ این‌ روح‌ از بدن‌ انسان‌ جدا نمی‌شود و وقتی‌ هم‌ كه‌ انسان‌ مُرد این‌ روح‌ دیگر وجود مستقلّ خارجی‌ ندارد. سوّم‌ " روح‌ " یعنی‌ خود انسان‌، حقیقت‌ انسان‌، همان‌ چیزی‌ كه‌ وقتی‌ انسان‌ به‌ خواب‌ می‌رود و یا بیهوش‌ می‌شود در بدن‌ از فعّالیّت‌ می‌افتد.

یعنی‌ در حال‌ خواب‌ اثری‌ وجودی‌ در بدن‌ ندارد.

و خلاصه‌ آن‌ روحی‌ كه‌ در انسان‌ در حال‌ بیداری‌ هست‌ و در حال‌ خواب‌ نیست‌، آن‌ را می‌گویم‌.

بالاخره‌ آن‌ شخص‌ آن‌ روح‌ را (یعنی‌ من‌ را) در دست‌ گرفت‌ و به‌ من‌ گفت‌: تو این‌ هستی‌، حقیقت‌ تو این‌ است‌.

آن‌ دو چیز دیگر انگل‌ تو بودند، موقّت‌ بودند، برای‌ انجام‌ كارهائی‌ كه‌ در دنیا باید انجام‌ دهی‌ بطور موقّت‌ به‌ تو داده‌اند، بیا تا بر سر این‌ روح‌ كار كنیم‌ و ببینیم‌ او در چه‌ وضعی‌ است‌.

من‌ به‌ آن‌ روح‌ (یعنی‌ به‌ خودم‌) نگاه‌ كردم‌، دیدم‌ روح‌ چیزی‌ است‌ شبیه‌ به‌ بدنم‌، عیناً مثل‌ آنكه‌ شما شیشه‌ای‌ را كه‌ آبش‌ یخ‌ زده‌ باشد شكسته‌ باشید و یخ‌ قالبی‌ او سالم‌ مانده‌ باشد.

من‌ به‌ روح‌ خودم‌ دقیق‌تر شدم‌، دیدم‌ مثل‌ آنكه‌ لایة‌ سیاهی‌ از دود سراسر وجود روحم‌ را فرا گرفته‌ است‌، خوب‌ معلوم‌ است‌ كه‌ این‌ دود سیاه‌ با آن‌ بخار منوّر كه‌ خود روح‌ بود، مخلوط‌ شده‌ و او را از نورانیّت‌ انداخته‌ است‌.

آن‌ شخص‌ كه‌ عهده‌دار " میز تشریح‌ " بود با یك‌ اشاره‌ دستور داد كه‌ این‌ دود از آن‌ روح‌ جدا شود.

او هم‌ اطاعت‌ كرد و جدا شد و من‌ بعد از این‌ تجزیه‌ وقتی‌ به‌ روح‌ نگاه‌ كردم‌، به‌ قدری‌ آن‌ را شفّاف‌ و زیبا دیدم‌ كه‌ مبهوت‌ شدم‌.

آن‌ شخص‌ به‌ من‌ گفت‌: حالا حقیقت‌ تو این‌ است‌، روز اوّل‌ خدا این‌ را به‌ نام‌ تو خلق‌ كرد، تو این‌ هستی‌، آن‌ بدن‌ و آن‌ روح‌ نباتی‌ و آن‌ سیاهی‌ كه‌ من‌ او را از روح‌ تو بیرون‌ كشیدم‌ هیچ‌ كدام‌ جزء وجود واقعی‌ تو نیستند.

زیرا بدنت‌ را بعداً به‌ تو داده‌اند كه‌ بتوانی‌ از لذائذ دنیا به‌ وسیلة‌ آن‌ بهره‌مند شوی‌ و وظائفی‌ كه‌ از طرف‌ خدا به‌ تو محوّل‌ می‌شود و ناگزیر باید بوسیلة‌ بدن‌، بعضی‌ از آنها را انجام‌ دهی‌، عمل‌ كنی‌.

علاوه‌ بر اینها همه‌ روزه‌ و بلكه‌ لحظه‌ به‌ لحظه‌ سلولهای‌ بدنت‌ از بین‌ می‌روند و از تغذیه‌ای‌ كه‌ می‌كنی‌ سلولهای‌ جدیدی‌ بوجود می‌آیند، یعنی‌ در حقیقت‌ بدنت‌ مثل‌ جوی‌ آبی‌ به‌ سوی‌ فنا و از بین‌ رفتن‌ جاری‌ است‌ و اگر چند روز از راه‌ تغذیه‌ آن‌ را جبران‌ نكنی‌، بدن‌ ضعیف‌ می‌شود و كم‌كم‌ از بین‌ می‌رود، پس‌ این‌ بدن‌ آن‌ قدر ارزش‌ ندارد كه‌ فكرش‌ را بكنی‌.

و امّا روح‌ نباتی‌ كه‌ فقط‌ برای‌ زنده‌ نگه‌ داشتن‌ همان‌ بدن‌ است‌ ارزشش‌ خیلی‌ كمتر از خود بدن‌ خواهد بود. زیرا كار او رساندن‌ مواد غذائی‌ به‌ سلولهای‌ بدن‌ است‌ و بالاخره‌ آن‌ چنانكه‌ گیاهان‌ را همین‌ روح‌ زنده‌ نگه‌ می‌دارد و مایة‌ رشد و نموّ آنها می‌شود همچنان‌ بدن‌ انسان‌ را هم‌ همین‌ روح‌ زنده‌ نگه‌ می‌دارد و لذا اسمش‌ را روح‌ نباتی‌ یا روح‌ گیاهی‌ گذاشته‌اند.

و آن‌ سیاهی‌ كه‌ من‌ از روح‌ تو بیرون‌ كشیدم‌، در حقیقت‌ آلودگیهائی‌ است‌ كه‌ انسان‌ در عالم‌ " ذر " و این‌ دنیا یا به‌ خاطر انتخاب‌ خود و یا به‌ خاطر آلوده‌ بودن‌ محیط‌ زیست‌ در روح‌ خود بوجود آورده‌ است‌ كه‌ باید آن‌ را تزكیه‌ كنی‌ و عمدة‌ كار تو در دنیا همین‌ است‌.

واضحتر بگویم‌: این‌ سیاهی‌، این‌ ظلمت‌، این‌ تاریكی‌ را تو به‌ خاطر ندانم‌ كاریهایت‌ و توجّه‌ زیادت‌ به‌ دنیا و تحت‌ تأثیر شیطان‌ قرار گرفتنت‌ در خودت‌ بوجود آورده‌ای‌ و در دنیا تنها كارت‌ این‌ است‌ كه‌ این‌ ظلمت‌ را از خود دور كنی‌ و ضمناً این‌ را بدان‌ كه‌ این‌ سیاهی‌ اگر فعلاً در وجودت‌ از روحت‌ فعّالتر نباشد كمتر نخواهد بود، زیرا هر مقدار روحت‌ و عقلت‌ برای‌ سعادتت‌ فعّالیّت‌ می‌كند، این‌ سیاهی‌ كه‌ بعضی‌ نامش‌ را " نفس‌ امّارة‌ بالسّوء " و بعضی‌ اسمش‌ را روح‌ حیوانی‌ می‌گذارند برای‌ بدبخت‌ كردنت‌، فعّالیّت‌ می‌نماید.

او می‌گفت‌:

من‌ در آن‌ حال‌ به‌ آن‌ سیاهی‌ كه‌ از روحم‌ جدا شده‌ بود دقیق‌ شدم‌، دیدم‌ به‌ قدری‌ كثیف‌ است‌ كه‌ قابل‌ تصوّر نیست‌.

آن‌ سیاهی‌ عیناً مانند صورت‌ زشت‌ شیطان‌ بود كه‌ یك‌ شب‌ او را با همین‌ حالت‌ دیده‌ بودم‌.

یعنی‌ یك‌ شب‌ در اوائل‌ جوانی‌ در خانة‌ خلوتی‌ در اطاق‌ تنهائی‌ خوابیده‌ بودم‌ و زن‌ جوانی‌ در اطاق‌ دیگر، او هم‌ تنها خوابیده‌ بود.

ناگهان‌ متوجّه‌ شدم‌ كه‌ شخصی‌ مرا بیدار می‌كند، نمی‌دانم‌ بیدار شده‌ بودم‌ یا بین‌ خواب‌ و بیداری‌ بودم‌ كه‌ دیدم‌ یك‌ موجودی‌ شبیه‌ به‌ انسان‌ ولی‌ مثل‌ دود سیاه‌ با قیافة‌ بسیار خائنانه‌ مرا به‌ طرف‌ خیانت‌ دعوت‌ می‌كند، من‌ از ترس‌ به‌ خود لرزیدم‌ و فریادی‌ كشیدم‌ و بیهوش‌ شدم‌.

حالا می‌فهمم‌ كه‌ این‌ تصویر صورت‌ شیطانی‌ داشته‌ كه‌ در روح‌ شفّاف‌ و پر نور من‌ منعكس‌ شده‌ و همان‌ خصوصیّاتی‌ كه‌ آن‌ شیطان‌ داشته‌ حالا در روح‌ من‌ بوجود آمده‌ است‌.

پس‌ همان‌ طوری‌ كه‌ آن‌ شخص‌ می‌گفت‌، من‌ باید آن‌ تصویر شیطانی‌ یعنی‌ آن‌ سیاهی‌ را از خود دور كنم‌ و الاّ من‌ هم‌ مثل‌ شیطان‌ كه‌ به‌ خاطر جهلش‌، به‌ خاطر خیانتش‌، به‌ خاطر كبر و خودخواهیش‌ و بالاخره‌ به‌ خاطر صفات‌ زشتش‌ از درگاه‌ پروردگار مطرود شد و تا روز قیامت‌ ملعون‌ گردید و در جهنّم‌ مخلّد شد، من‌ هم‌ ملعون‌ و مطرود و مخلّد در آتش‌ خواهم‌ بود.

لذا تصمیم‌ گرفتم‌ با برنامه‌ای‌ كه‌ برای‌ تو آنها را خواهم‌ گفت‌ آن‌ ظلمت‌ و سیاهی‌ را از روحم‌ جدا كنم‌، یعنی‌ اوّل‌ قطعه‌ قطعة‌ آن‌ سیاهی‌ را بشناسم‌ و سپس‌ روحم‌ را از آنها تصفیه‌ و تزكیه‌ كنم‌ و به‌ مقام‌ ارزندة‌ انسانی‌ برسم‌.

او می‌گفت‌:

در اینجا آن‌ جلسه‌ بهم‌ خورد و آن‌ چهار چیزی‌ را كه‌ آن‌ شخص‌ از هم‌ جدا كرده‌ بود باز به‌ هم‌ متّصل‌ كرد ولی‌ من‌ خدا را شكر كردم‌ كه‌ لطف‌ الهی‌ شامل‌ حال‌ من‌ گردیده‌ بود و روح‌ و نفس‌ و حقائقی‌ را در این‌ باره‌ شناخته‌ و وجدان‌ كرده‌ بودم‌ و حالت‌ یقظه‌ و بیداری‌ از خواب‌ غفلت‌ به‌ من‌ دست‌ داده‌ بود و بعدها كه‌ به‌ آیات‌ قرآن‌ و روایات‌ مراجعه‌ كردم‌، حقیقت‌ غیر از این‌ نبود.

لذا بعد از آن‌ روز تمام‌ توجّهم‌ را به‌ آن‌ دود سیاهی‌ كه‌ وارد روحم‌ شده‌ بود داده‌ بودم‌ و می‌خواستم‌ به‌ هر وسیله‌ای‌ كه‌ شده‌، كم‌كم‌ او را از وجودم‌ بیرونش‌ كنم‌ تا بتوانم‌ سیر الی‌ اللّه‌ را ادامه‌ دهم‌ و به‌ وصل‌ كامل‌ برسم‌، ولی‌ در این‌ بین‌ متحیّر بودم‌ كه‌ از كجا شروع‌ كنم‌ و چگونه‌ این‌ صفات‌ رذیله‌ را كه‌ قلبم‌ و روحم‌ را سیاه‌ كرده‌ از خود بیرون‌ نمایم‌، تا آنكه‌ یك‌ شب‌ قرآن‌ خواندم‌ و از كلام‌ الهی‌ استمداد می‌كردم‌ كه‌ به‌ این‌ آیات‌ رسیدم‌:

" ی'ا اَیُّهَا الَّذینَ ا'مَنُوا اتَّقُوا اللّ'هَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ م'ا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّ'هَ اِنَّ اللّ'هَ خَبیرٌ بِم'ا تَعْمَلُونَ وَ لا'تَكُونُوا كَالَّذینَ نَسُوا اللّ'هَ فَاَنْسی'هُمْ اَنْفُسَهُمْ اُول'ئِكَ هُمْ الْف'اسِقُونَ لا'یَسْتَوِی‌ اَصْح'ابُ النّ'ارِ وَ اَصْح'ابُ الْجَنَّةِ اَصْح'ابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْف'ائِزُونَ لَوْ اَنْزَلْن'ا ه'ذَا الْقُرْا'نَ عَلی‌' جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خ'اشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِاللّ'هِ وَ تِلْكَ الاْمْث'الُ نَضْرِبُه'ا لِلنّ'اسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَكَّرُونَ هُوَ اللّ'هُ الَّذی‌ لا'اِل'هَ اِلاّ' هُوَ ع'الِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّه'ادَةِ هُوَ الرَّحْم'نُ الرَّحیمُ هُوَاللّ'هُ الَّذی‌ لا'اِل'هَ اِلاّ' هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلا'مُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّ'ارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْح'انَ اللّ'هِ عَمّ'ا یُشْرِكُونَ هُوَاللّ'هُ الْخ'الِقُ الْب'ارِی‌ُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاْسْم'اءُ الْحُسْن'ی‌ یُسَبِّحُ لَهُ م'ا فِی‌ السَّم'و'اتِ وَ الاْرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ " .

این‌ آیات‌ را چند مرتبه‌ برای‌ آنكه‌ در آنها بهتر تدبّر كنم‌ خواندم‌ و از طرفی‌ چون‌ می‌دانستم‌ كه‌ از " ائمّة‌ اطهار " (سلام‌ اللّه‌ علیهم‌ اجمعین‌) نقل‌ شده‌ كه‌ هر كس‌ هر آیه‌ و سوره‌ای‌ از قرآن‌ را برای‌ هر حاجتی‌ كه‌ دارد بخواند حاجتش‌ برآورده‌ می‌شود، من‌ این‌ آیات‌ را برای‌ همین‌ حاجت‌ خواندم‌ و از خدا خواستم‌ كه‌ مرا از این‌ تاریكیها و از این‌ سیاهیها كه‌ در روحم‌ وارد شده‌ نجات‌ دهد.

ناگاه‌ باز همان‌ حالت‌ جدا شدن‌ روح‌ از بدن‌ و جدا شدن‌ آن‌ روح‌ سیاه‌ از روحم‌ به‌ من‌ دست‌ داد، ولی‌ این‌ دفعه‌ كه‌ پس‌ از ماهها انتظارش‌ را می‌كشیدم‌ آن‌ را به‌ آسانی‌ از دست‌ ندادم‌ و خودم‌ روح‌ سیاه‌ را به‌ آزمایشگاه‌ بردم‌ تا ببینم‌ او چیست‌؟ و جنس‌ این‌ رنگ‌ سیاه‌ از چیست‌؟

خوشبختانه‌ در همان‌ آزمایش‌ اوّل‌ تمام‌ وجودش‌ را شناختم‌ و متوجّه‌ شدم‌ كه‌ از چه‌ راهی‌ می‌توانم‌ آن‌ را به‌ كلّی‌ از بین‌ ببرم‌.

وقتی‌ او را آزمایش‌ كردم‌، دیدم‌ سر تا پایش‌ جهل‌ و نادانی‌ است‌. بنابراین‌ طبیعی‌ بود كه‌ جهل‌ را می‌توان‌ با علم‌ بر طرف‌ كرد.

توضیح‌ آنكه‌ آن‌ سیاهی‌ كه‌ در روح‌ من‌ بود در اثر بی‌توجّهی‌ به‌ مطالبی‌ كه‌ در عالم‌ ارواح‌ از مكتب‌ اهل‌ بیت‌ (علیهم‌ السّلام‌) یاد گرفته‌ بودم‌ و فراموشم‌ شده‌ بود بوجود آمده‌ بود. لذا نادانی‌ و فراموشی‌ جای‌ دانائی‌ و علم‌ را گرفته‌ بود، بر همین‌ اساس‌، شرارت‌ جای‌ خیر و كفر جای‌ ایمان‌ را پر كرده‌ بود.

بنابراین‌ اگر من‌ می‌توانستم‌ ایمانم‌ را محكم‌ كنم‌، طبیعی‌ بود كه‌ كفر و كم‌كم‌ شرارت‌ را از خود بیرون‌ كرده‌ بودم‌ و یك‌ مقدار از آن‌ سیاهی‌ را از روحم‌ برطرف‌ نموده‌ بودم‌.

و لذا باز به‌ فكر چاره‌جوئی‌ برای‌ رفع‌ این‌ تاریكی‌ افتادم‌ و مایل‌ بودم‌ هر چه‌ زودتر بتوانم‌ این‌ سیاهی‌ را از وجودم‌ برطرف‌ كنم‌، امّا نمی‌دانستم‌ كه‌ چقدر مشكل‌ است‌، سالها طول‌ كشید و ریاضتهای‌ زیادی‌ كشیدم‌ و من‌ به‌ وسائل‌ مختلف‌ متوسّل‌ می‌شدم‌

ارسال موضوع:    

مثلاً گاهی‌ دلائل‌ علمی‌ اثبات‌ وجود خدا را مطالعه‌ می‌كردم‌ و گاهی‌ به‌ آیات‌ آفاق‌ و انفس‌ دقیق‌ می‌شدم‌ و گاهی‌ ساعتها در ریزه‌كاریهای‌ جهان‌ آفرینش‌ بخصوص‌ در ارتباط‌ با گیاهان‌ و حشرات‌ و شعور آنها و كیفیّت‌ خلقت‌ آنها فكر می‌كردم‌. اگر چه‌ همة‌ اینها در تقویت‌ ایمانم‌ مؤثّر بود، ولی‌ دلم‌ آرام‌ نمی‌گرفت‌. و پس‌ از آن‌ همه‌ زحمت‌، تازه‌ ایمان‌ موقّتی‌ پیدا كرده‌ بودم‌، یعنی‌ این‌ سیاهی‌ از این‌ به‌ بعد كم‌ و زیاد می‌شد، گاهی‌ ایمانم‌ قوّت‌ پیدا می‌كرد و دلم‌ آرام‌ می‌گرفت‌ و گاهی‌ كفر و جهل‌ سر تا پای‌ وجودم‌ را احاطه‌ می‌كرد و تمام‌ وجودم‌ شرارت‌ و بدی‌ می‌شد، بالاخره‌ ایمان‌ مستقرّی‌ نداشتم‌ و این‌ خود بیشتر از سابق‌ اسباب‌ زحمت‌ شده‌ بود، زیرا وقتی‌ ایمانم‌ از بین‌ می‌رفت‌ نبودنش‌ بیشتر احساس‌ می‌شد و بیشتر مرا در طوفان‌ و ناراحتی‌ قرار می‌داد، امّا در عین‌ حال‌ خوشحال‌ بودم‌ كه‌ برای‌ ایمان‌ در دلم‌ لانه‌ای‌ ساخته‌ام‌ و ایمان‌ مانند كبوتری‌ كه‌ قدم‌ در لانة‌ تازه‌ می‌گذارد و هنوز به‌ آن‌ لانه‌ عادت‌ نكرده‌ و بلكه‌ چون‌ در آن‌ لانه‌ جانوران‌ موذی‌ می‌بیند (كه‌ منظورم‌ همان‌ سیاهیها است‌) از اقامت‌ در آن‌ می‌ترسد و فرار می‌كند، می‌باشد.

پس‌ باید لانة‌ دل‌ را بررسی‌ كنم‌ و علّت‌ عدم‌ استقرار ایمان‌ را در آن‌ پیدا كنم‌، تا شاید ایمان‌ در آن‌ مستقر شود.

امّا متأسّفانه‌ وقتی‌ به‌ روحم‌، به‌ نفسم‌، به‌ خودم‌ و به‌ اصطلاح‌ به‌ لانة‌ ایمانم‌ مراجعه‌ كردم‌، دیدم‌ در آن‌ جانوران‌ زیادی‌ بودند، كه‌ من‌ آنها را برای‌ تو اسم‌ می‌برم‌ و حتماً یا همة‌ آنها و یا تعدادی‌ از آنها در تو هست‌ و به‌ همین‌ جهت‌ ایمانت‌ مستقر نیست‌ و باید آنها را از بین‌ ببری‌ و هر یك‌ به‌ سهم‌ خود در تشدید آن‌ تاریكی‌ و سیاهی‌ در روح‌، مؤثّر است‌.

آنها عبارت‌ بودند از:

]" محبّت‌ به‌ دنیا، ریاست‌طلبی‌، ظلم‌ به‌ همنوع‌، نفاق‌، ناسپاسی‌، بی‌مهری‌ نسبت‌ به‌ همنوع‌، عجله‌، كبر و عجب‌، سستی‌ و نداشتن‌ محبّت‌، شهرت‌طلبی‌، حقد و حسد، بخل‌، خیانت‌، بی‌حیائی‌، اسراف‌، حرص‌، طمع‌، قساوت‌، شهوترانی‌، نمّامی‌، پست‌طبعی‌، انتقام‌جوئی‌، كم‌صبری‌، انكار و لجاجت‌، دروغ‌، و فقر ذاتی‌ در مقابل‌ مردم‌، دشمنی‌ نسبت‌ به‌ مردم‌، تفاخر و نداشتن‌ تواضع‌ " .

البتّه‌ همة‌ این‌ صفات‌ را من‌ نداشتم‌، زیرا محیط‌ زندگی‌ و تربیت‌ خانوادگی‌ من‌ خیلی‌ از این‌ صفات‌ را از من‌ پاك‌ كرده‌ بود و یا بهتر بگویم‌ نگذاشته‌ بود كه‌ آنها در من‌ بوجود بیاید، ولی‌ من‌ خیلی‌ از اینها را هم‌ داشتم‌، بخصوص‌ محبّت‌ دنیا و شهرت‌ و ریاست‌طلبی‌، كه‌ تار و پود زندگی‌ مرا به‌ باد می‌داد و همین‌ صفات‌ بود كه‌ سیاهی‌ غلیظی‌ در روح‌ من‌ بوجود آورده‌ بود. ولی‌ به‌ بركت‌ خاندان‌ عصمت‌ (علیهم‌ السّلام‌) و توسّل‌ به‌ آنها و كمك‌ استادم‌ شروع‌ به‌ پاكسازی‌ روحم‌ از این‌ آلودگیها كردم‌ و بحمداللّه‌ موفّق‌ هم‌ شدم‌.

و به‌ یاری‌ خدا در این ‌سایت تجربیّات‌ خودم‌ را برای‌ تو می‌گویم‌ تا تو هم‌ انشاءاللّه‌ موفّق‌ شوی‌.

محمد

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : محمد در یکشنبه 31 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ

:: ویرایش شده در یکشنبه 31 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ

لینك ثابت   نظرات ( )

:: مطالب پیشین